خانه » سرگرمی » داستان و حکایت » قصه ی کرم شب تاب

برگزیده های سایت

معرفی افراد عادی که با خاندان سلطنتی جهان ازدواج کرده اند تصاویر بازیگران و اینستاگرام ستاره های ایرانی و خارجی (۵۰۶) ۲۰ عکس غمگین دخترانه بدون متن معرفی تمام ملکه های حال حاضر دنیا + مشهورترین تاج های ملکه ها سلبریتی ها در نمایشگاه نقاشی آناهیتا درگاهی + اینستاگرام بازیگران ایرانی عکس های بازیگران و اینستاگرام ستاره های ایرانی و خارجی عکس های بازیگران و چهره‌های مشهور در شبکه های اجتماعی (۵۰۵) تیپ جدید بازیگران ایرانی | از سانیا سالاری تا سامان صفاری عکس های سلفی که منجر به مرگ شدند | عوارض اعتیاد به سلفی گرفتن سلنا گومز و کریستیانو رونالدو پادشاه و ملکه اینستاگرام شدند +عکس اخبار داغ از اینستاگرام هنرمندان و ستاره های معروف ایرانی و خارجی تیپ و استایل این هفته بازیگران و ستاره های ایرانی و خارجی اینستاگرام بازیگران ایرانی + استوری های بازیگران مشهور ایرانی (۵۰۴) مشهورترین سلبریتی های مسلمان + خاکی ترین سلبریتی ها مردهایی که آرایش می کنند و به شهرت می رسند | ۸ میلیون فالوور عکس های داغ بازیگران در اینستاگرام و استوری های چهره های مشهور (۵۰۳) ۲۸ متن خاص برای بیو با انواع اعتیادهای عجیب دنیا آشنا شوید + ترک اعتیاد اینستاگرامی

تازه های اخبار

بیشتر بخوانید

تازه های اخبار حوادث

بیشتر بخوانید
  • فان روز
  • اخبار
  • اسرار خانه داری
  • اخبار حوادث
  • بازار
  • اخبار ورزشی

قصه ی کرم شب تاب

قصه کودمانه کرم شب تاب

قصــه ی کرم شب تاب

 

گروهی میمون در کوهی زندگی می کردند. یک شب ، بادسردی شروع به  وزیدن کرد.

 

میمون های بیچاره ، به اطراف می دویدندوبه دنبال جایی گرم می گشتند.

 

دراین هنگام چشمشان به کرم شب تابی افتاد که درکنار درختی  پناه گرفته بود .

 

میمون ها خیال کردند که آن کرم آتش است.

هیزم بر روی آن گذاشته بودند وفوت می کردند تا آتش درست کنند.

مرغی بر روی یکی از شاخه های درخت نشسته بودوکار بیهوده ی میمون ها را تماشا می کرد. به آن ها گفت : این آتش نیست که هیزم  روی آن گذاشته اید!

ولی میمون ها اصلا توجهی به حرفهای اونمی کردند .

دراین هنگام ، مرد مسافری از کنار آن درخت می گذشت .

به مرغ گفت : بیهوده خودت را خسته نکن . حرف های تو در گوش این گروه فرو نمی رود .

 

نصیحت کردن این میمون ها مثل پنهان کردن شکر درزیرآب و امتحان کردن شمشیر بر روی سنگ است .

مرغ به حرف های مرد مسافر توجهی نکرد. ازدرخت پایین آمد ونزد میمون هارفت وگفت : این ……. آتش  ……. نیست !

 میمون ها که ازدست مرغ کلافه شده بودند، اورا گرفتند وپرهایش راکندند.

 داستان از کتاب کلیله ودمنه ، بازنویسی مریم شریف رضویان ، بااندکی تغییر

مطالب پربازدید این بخش

جدیدترین مطالب
پربیننده هفته
پربیننده ماه

گوناگون

تازه های معرفی نرم افزار اندروید

تازه های دنیای بازیگران