خانه » سرگرمی » خواندنی دیدنی » بازی سرنوشت (قسمت هفدهم)

برگزیده های سایت

اینستاگردی با ستاره های هالیوودی | از هیلاری داف تا آریانا گراندی خوشتیپ ترین بازیگران و ستاره های زن هالیوودی | بهترین تیپ ها و آرایش ها جشن عروسی پریانکا چوپرا و نیک جوناس | یک عروسی غربی شرقی جشن عروسی پریانکا چوپرا و نیک جوناس | یک عروسی غربی شرقی تیپ و استایل آذر ماهی بازیگران و چهره های مشهور ایرانی معرفی خوشتیپ ترین مردان انگلیسی | از دیوید بکهام تا هری استایلز با عجیب ترین و خفن ترین سواحل دنیا آشنا شود (عکس) اینستاگردی با مینا وحید بازیگر مشهور و پرحاشیه | روی خط اینستاگرام استوری های بازیگران و سلبیریتی های ایرانی در اینستاگرام (۳۲) جدیدترین عکس های بازیگران و ستاره های ایرانی و خارجی در اینستاگرام داغ ترین عکس و اخبار اینستاگرام ستاره های ایرانی و خارجی استوری های بازیگران و ستاره های ایرانی در برنامه اینستاگرام (۳۲) تصاویر بازیگران و تیپ و استایل ستاره های ایرانی و خارجی جدایی و طلاق های معروف سلبریتی ها + عشق های پایدار در میان ستاره ها معرفی افراد عادی که با خاندان سلطنتی جهان ازدواج کرده اند تصاویر بازیگران و اینستاگرام ستاره های ایرانی و خارجی (۵۰۶) ۲۰ عکس غمگین دخترانه بدون متن معرفی تمام ملکه های حال حاضر دنیا + مشهورترین تاج های ملکه ها

تازه های اخبار

بیشتر بخوانید

تازه های اخبار حوادث

بیشتر بخوانید
  • فان روز
  • اخبار
  • اسرار خانه داری
  • اخبار حوادث
  • بازار
  • اخبار ورزشی

بازی سرنوشت (قسمت هفدهم)

مجموعه : خواندنی دیدنی

 قسمت هفدهم

یکی از شبهای خیلی سرد بهمن ماه بود بچه های گلفروش پشت دیوار ایستگاه چسبیده به هم نشسته بودن و از سرما می لرزیدن و انتظار می کشیدن چند ساعت از وقت همیشگی ورود قطار گذشته بود اما هنوز اثری از رسیدن اون پیدا نبود یکی از کارگرای راه آهن به بچه ها گفته بود ممکنه به خاطر عیبی که توی راه برای قطار پیش آومده رسیدن قطار تا صبح فردا طول بکشه… همینطورم شد گلفروشای کوچک و بزرک شب رو با تحمل رنج و عذاب فراوان به صبح رسوندن و وقتی افتاب طلوع کرد کار این بنده های بیچاره خدا از سرمازدگی به جایی رسیده بود که رنگ به چهره و قرار به تن نداشتن سرشونو میون لباس پاره شون کشیده بودن و دندوناشون از سرما به هم می خورد و برای اینکه پاهاشونو گرم کنن تند تند راه می رفتن و پاشونو به زمین می کوفتند با این وجود گلا رو خوب نگهداشتن اونا به سرما خوردن خودشون اهمین نمی دادن ولی گلارو توی لنگ یا گوشه پیرهنشون پیچیده و از سرما حفظ می کردن شاید اگه اون شب طولانی تر و سرما طاقت فرساتر می شد جون خودشون م فدای گلا می کردن اما قبل از اینکه جونشونو پای حفظ گلا بذارن افتاب از آسمون به زمین تابید و یواش یواش گرمشون کرد

یکی از بچه های کوچولو با خوشحالی و شادی از بین گلفروشا بلند شد و دستاشو کنار گوشاش گذاشت چند لحظه بی حرکت و ساکت وایساد و یهو فریاد کشید:

          بچه ها ماشین اومد گوش کنید…. من صدای سوتش رو شنیدم

چند لحظه بعد بقیه صدای سوتای قطار که خبر از نزدیک شد اون به ایستگاه می داد شنیدن و چند دقیقه بعد قطار رو توی خم جاده دیدن بعضی از بچه های گلفروش هنوز درست قطار توی ایستگاه وانیساده بود که صدای غم آلودشونو رها کردن.

          نرگس – نرگس گل نرگ….

زمستان بود ولی هوای خوبی بود هوا مث زمستونی بود که نصف اسفند ماه رو هم گذرونده باشه قطار توی ایستگاه وایساد و مسافرای خسته از دیدن افتاب روشن و فضای با صفای اون منطقه سرحال شدن و مدتی نگذشت که دامنای پر گل بچه های روستایی به روشون باز شد و سرحالی شون بیشتر و بیشتر شد

همه مسافرا زیر لب گفتن:

          به به… توی این فصل و گلای به این قشنگی؟ چله زمستون و گل نرگس؟

دیگه شب نبود که نصف مسافرا خواب و بقیه شونم کسل و بی دل و دماغ باشن. نرگس تازه و خوشبو این عروس نورس گلا که همیشه توی ظلمت شب خودنمایی می کرد اینبار توی روشنایی افتاب به جلوه گری مشغول بود. خریدارا بیشتر و مشتاقتر از همیشه بودن نرخ دسته گلا شکسته بود و هر کس به اندازه همت خودش پول می داد و چند دسته گل می گرفت.

اما میون همه مسافرا حریص تر و نرگس پرست تر از همه موجودی بود که خودش نرگس مست و بلای می پرست داشت. زنی بود بلند بالا خوش اندام و باریک جثه وقتی راه می رفت همه اعضای بدنش لرزش قشنگی به خودشون می گرفت. صدها چشم به اندام خوش تراش اون زن که خرامان خرامان به طرف یکی از بچه های گلفروش می رفت دوخته شده بود . از پی اون زن یه مرد جوون یه افسر شیک و اراسته راه می رفت.

نمی دونم یا نمی تونست به تندی اون زن راه بره یا اینکه نمی خواست کنارش حرکت کنه و دلش می خواست مث بقیه از پشت اندام دلفریب اون زن رو نگاه کنه و لذت ببره

زن با صدای گوش نوازی به گفروش گفت:

          دسته گلای تو از مال بقیه بهتره … حالا از بین دسته گلات بهترینش رو انتخاب کن و به من بده… یکی دیگه م بده… یکی دیگه …. دو تا دیگه … افرین پسر خوب … اسمت چیه؟

           اسمم محموده خانم….

زن عشوه گر خیره توی چشمای محمود نگاه کرد و گفت:

          همه بچه های ده شما مث تو خوشگلن و مث تو چشم سیاه دارن؟

محمود سرشو انداخت پایین و لپاش داغ شد . نمی دونست به این زن که اتیش از چشاش می ریخت چی جواب بده همین وقت صدای درشت مردی رو شنید که به زن دلربا گفت:

          چی داری می گی؟ چرا اینهمه گل خریدی؟

          گلا قشنگ بود خریدم

          جرا اینقدر با این پسر بچه دهاتی حرف می زنی؟

          پسره قشنگه دوست دارم باهاش حرف بزنم

          ای پست بی شرف این بچه دهاتی رو هم ول نمی کنی؟

زن و مرد جوون هر دو خندیدن و محمود با حیرت چشم به چهره شون دوخت چند لحظه بعد زن که هنوز می خندید به افسر جوون گفت

-راستی نصرت خوب نگاه کن این پسرک درست مث خود ماست چشماش به این درشتی و سیاهی رنگ و رو به این خوبی و شفافی دماغ به این باریکی و خوش فرمی دهن به این تمیزی گردنشو ببین مث عاج سفید و مث گردن قو خوش ترکیبه اگه این بچه توی تهرون بود و سر و وضع و لباس مرتبی داشت من یه موشو به صدتا مث تو نمی دادم….

افسر جوون بازم خندید دستشو روی موهای زن عشوه گر کشید و گفت

          ای بی شرف

و بعد یه قدم به محمود نزدیکتر شد و پرسید

– اهل کجایی پسر؟

اهل همینچا اون پایین یه فرسخی…

گلارو از همونجا آوردی؟

          بله آقا اونجا گل خیلی زیاده

          همه گلا به همین خوشگلی ن؟

بهد نگاهی به گلا و نگاه دیگه ای به صورت محمود انداخت ولی اون بچه دهاتی ساده متوجه معنای نگاه دوم نشد و با لبخندی گفت:

          از اینم خوشگلتر برای اینکه گلای اونجا تر و تازه و خوشبوترن…

افسر جون یه نگاه به زن کرد و گفت:

-بهاره جان مگه ما برای کیف کردن نیومدیم مسافرت؟

– چرا …

– خب پس چه لزومی داره که با همین قطار بریم اهواز؟ بیا بریم ده اینا ببینیم چه خبره؟… حتما جای خیلی با صفایی یه… گردش می کنیم گل می چینیم یکی دو شب می مونیم بعد میایم ایستگاه و میریم اهواز….

این هوس توی دل زن زودتر از دل مرد به وجود اومده بود گلای نرگس رو توی دامن پسرک زیبا و چشم سیاه دیده بود و با دیدن این دو نمونه فکر می کرد توی ابادی اونا و توی مرکز گلستان نرگس قشنگترین منظره های با صفا رو می بینه صدها پسر و مرد خوش هیکل و خوشگل وسط علفای بلند زیر درختای سبز توی ذهنش پرورونده بود درست مث زن زیبا و هوسرونی که به مجلس شب نشینی با شکوهی دعوت می شه و قبل از رفتن مشتاقانه صحنه های زیبا و هوس آلود اون مجلس رو توی ذهنش مجسم می کنه اون زن هم تصورات عجیبی درباره مازو توی مغزش داشت…. دلش می خواست مسیر بین ایستگاه و آبادی رو پیاده و به حالت دو طی کنه به شوخی می گفت من خسته نمی شم و هر وقت خسته شدم سوار دوش محمود می شم و اون منو با خودش می بره

افسر جوون م با سری پر از هوا و دلی پر از اشتیاق اماده حرکت به طرف مازو می شد این جوون کمتر سفر کرده و روستاهای کشور رو بندرت دیده بود ولی در عوض توی کتابای قدیم و جدید وصف کوهپایه های با صفا و روستایی های ساده دل و زیبای ایران رو زیاد خونده بود فکر می کرد اطراف مازو لابلای دشت نرگس دخترای سرخ و سفید لم دادن خیال می کرد دخترا چنون لطیف و خوش اب و رنگ و دلفریبن که هیچ کس فرصت توجه به گلارو نمی کنه سادگی و بی خبری این دخترارو از قبل بارها و بارها شنیده بود فکر می کرد می تونه خیلی راحت کنارشون بشینه دستشو گردنشون بندازه و لپا و لباشونو ببوسه.  افسر جوون م درست مث همه جوونای هوسرون شهری از قشنگی های ساختگی و رنگ آلود که یه نمونه کاملش رو همراهش داشت به تنگ اومده بود و دلش رنگ و حال تازه ای می خواست و امیدوار بود این کیف و لذت تازه رو توی ده محمود پیدا کنه

خیلی زود تصمیم حرکت به مازو گرفته شد قطار به راه خودش ادامه داد و افسر جوون با رفیقه ش توی ایستگاه موندن محمود بالاخره بعد از کلی دوندگی و زجمت موفق شد دو تا اسب جور کنه و این دو تا مسافر خوش خیال رو به طرف مازو حرکت بده خود محمودم پابه پای اسبا شایدم تندتر از اونا حرکت می کرد و تقریبا همه راه رو دوئید چون دلش شور می زد می دونست که نرگس شب تا صبح نخوابیده و تا حالا از  برنگشتن محمود و بقیه گلفروشا کاملا مضطرب و پریشون شده

راستی م همینطور بود گلفروشا اون روز وقتی به ابادی می رسیدن قبل هر کسی نرگس رو می دیدن و به شوخی می گفتن

          محمود رفته و دیگه م بر نمی گرده…

جمله های دیگه ام می گفتن که همه ش شوخی بود و موضوع رو به دخترک چشم انتظار می فهموند. مثلا گفته بودن که محمود رو با یه خانم خیلی قشنگ دیدن گفته بودن با یه صاحب منصب که ستاره های روی دوشش و چکمه هاش براق بود حرف می زد… نرگس فقط از حرف زدن محمود با یه زن زیبا یه خورده دلش فشرده شد اما از حرف زدن اون با یه افسر ترسیده بود و خیال می کرد می خوان محمود رو به خدمت اجباری ببرن و از این خیال دش رو وحشتی عمیق پر کرد.

اون موقع یادش رفته بود که زن پدرش توی خونه منتظرشه  نزدیک ظهر بود ولی نرگس هنوز توی صحرا دنبال محمود می گشت و همینطور که جلو می رفت حدود نیم فرسخی از ابادی دور شده بود

وقتی افتاب به وسط اسمون رسید نرگس از دور چند تا سیاهی دید. دل توی سینه اش طپید و احساس کرد این محمود که داره می یاد با وجود اینکه خیلی خسته بود به طرف سیاهی ها دوئید … اشتباه نکرده بود محمود بدو بدو می اومد و از پشت سرش دو نفر اسب سوار نزدیک می شدن دختر و پسر دلباخته هر دو به طرف هم دوئیدن و شاید از ذوق دیدن هم یادشو ن فته بود بقیه ام اونجا حظور دارن و وقتی بهم رسیدن همدیگه رو با اشتیاق در آغوش گرفتن….

زن و مرد جوون غریبه دهانهای اسباشونو کشیدن و با اشیتاق به تماشای این صحنه چداب نشستن. هر کدوم از اونا با دیدن این منظره ذهنیات گذشته شونو تائید کردن زن احساس کرد که توی این ده دوست داشتن م وجود داره و افسر جوون دید که دختر روستایی خیلی خوشگلتر از اونه که به خیالش می رسیده … زن جوون به رفیق خودش رو کرد و گفت

          ببین دوست داشتن و خوش بودن اینه

ولی افسر جوون جوابی بهش نداد چون همه فکر و حواسش توی دو تا چشمش جمع شده و دو تا چشماش به چشمای درشت نرگس که اشک الود محمود رو نگاه می کرد و سینه هاش که کنار سینه های محمود می لرزید خیره شده بود

زن جون و زیبا بازم گفت

          تو بمیری من دلم می خواست جای این دختره باشم

          اتفاقا منم دلم می خواست جای این پسرک باشم

          خاک توی سرت کنن تو لیاقتت همین قدره می خوای جای این پسر باشی تا این دختره رو بغل بگیری ؟ راستی خاک بر سرت کنن

          خاک تو سر خودت بلند نگو می شنون حالا خودمونیم به نظر تو دختره خیلی قشنگ نیست؟

          اه بر فرض قشنگ باشه ولی بوی تپاله می ده… خود دختر دهاتی چیه که قشنگی ش باشه؟ با این پای برهنه با این پیرهم چیت رنگ و رو رفته….

افسر خندید و گفت:

          پس تو چرا دلت می خواد جای دختره باشی؟

          برای اینکه هیچ کدوم از شما مردای شهری با اینهمه دک و پز دوست داشتن رو مث این پسرک بلد نیستین این حاضره برای کسی که دوستش داره بمیره توی همه راه یه دفعه هم سرشو برنگردوند به من نگاه کنه چشماشو به ابادی دوخته بود و می دوئید می خواست زودتر برسه و این دختره رو بغل کنه در صوتی که تو امثال تو همیشه مث گدا گشنه ها چشمتون اینطرف و اونطرف می دوئه اگه زن یا مترس خودتون مث ماه باشه بازم دست از چشم چرونی بر نمی دارین از زنا و دخترای شیک که سهله از کلفت خونه تونم اگه یه چشم و ابروی قشنگ داشته باشه نمی گذرین.. اگه اینطور نبود اگه شما مردای شهری دله نبودین من حالا با تو چکار داشتم؟ شوهرمو داشتم و خوش بودم… اون بی غیرت تن لش منو با خودش به مهمونی های رقص می برد وسط مردا ول می کرد و خودش به یه دختر سیاه سوخته اطواری می چسبید، صورتش رو به صورت اون می مالید و یه بارم به گشو خودم شنیدم که به یکی از همین دخترای رقاص جلف گفت دیشب خواب دیدم با یه فرشته می رقصم و حالا خوابم تعبیر شد

نرگس و محود دو تا مسافر شهری رو از یاد برده بودن دست همدیگه رو گرفته بودن حرف می زدن و می رفتن و از پشت سرشون زن و مرد جوون جرو بحث می کردن و می اومدن.

مر می گفت:

          حالا منظورت از این حرفا چیه؟ می خوای بیای توی دهات زندگی کنی تا مزه دوست داشت درست وحسابی رو بفهمی؟

          خب خفه شو بسه من چیزایی که باید رو فهمیدم اینارو که دیدم اصلا فکرم عوض شد

          عجب اتفاقا فکر منم عوض شد

          بله می دونم ولی بین فکر من و تو خیلی فرقه تو دلت می خواد بری ده چند روز بمونی و با این ریخت و لباسی که داری پنج شیش تا از دخترارو بدبخت کنی و برگردی شهر. منم حتما دلت رو زدم می ری دنبال یه نفر دیگه می افتی و همونطور که پارسال با تاجی اومدی اهواز و امسال با من سال دیگه با یه خر دیگه می ایی

          تو چطور؟‌بفرما ببینم فکر تو چیه؟

          من؟ مال من فقط ارزو و خیاله ارزوی اینکه کاش از اول جای اینکه تو شهر به دنیا اومدم یه گوشه یکی از همین دهاتا به دنیا اومده و بزرگ شده بودم یه دختر مث این دختره بودم و یه پسر مث این پسره دوستم داشت

          هیچ مانعی نداره الان با این پسره قرار می ذاریم که تو مال اون باشی و اونم دختره رو بده به من و برای اینکه ارزوی تو کاملا برآورده بشه قرار می ذاریم دختره پیرهم چیت خودشو بده به تو و لباس تورو بپوشه

زن جوون می خواست داد بکشه و فحش بده ولی همین وقت نرگس از محمود جدا شد و به طرف ابادی که خیلی نزدیک بود دوئید و محمود به طرف مسافرا برگشت و گفت

          آقا خانم… خیلی ببخشین نامزدم از دیر اومدنم خیلی غصه خرده بود

افسر پرسید

          به به این نامزدت بود؟

          بله آقا

          پس چرا رفت

          رفت به ابادی جلوتر از ما رفت که به کدخدا خبر بده

دیگه دعوای زن و مرد تموم شد ولی زن زیبا چهره درهم و گفته و نگاه شرر بار داشت. برعکس اون افسر جوون می خندید پشت سر هم سوالاتی از محمود می پرسید و کنار هر سوالش شوخی و خده هم می کرد

یه ربع بعد اونا از نرگس زار گذشتن و به ابادی رسین. نسیم ملایمی می وزید و عطر گل به مشام می رسید ولی چشم اون دو تا جوون اون چیزی که می خواستن رو نمی دید. در ورودی ابادی بچه های برهنه دخترا و پسرای پا برهنه زرد و کثیف برای تماشاشون اومده بوودن و چشمای مریض و بی فروغشونو به مسافرای تر و تمیز دوخته بودن. کوچیکترین اثری از قشنگی توی اونا به چشم نمی خورد هر چی زن میون اونا بود مث این بود که هنوز جوون نشده پیر شدن و هر چی دختر توی جمعشون بود انگار یا از بیمارستان می یارن یا میرن قبرستون

کدخدا و چند تای دیگه از ریش سفیدای ابادی با ترس و لرز و حیرت به استقابلشون اومدن… زن و مرد جوون از اسب پیاده شدن مردم ابادی که شاید همه برای دیدن مسافرا بیرون اومده بودن صف طولانی ای دو طرف کوچه کثیفی که به خونه کدخدا می رسید ساخته بودن

افسر که دیگه هیچ ذوق و شادی ای از اومدن به اون روستا توی صورتش پیدا نبود از کدخدا پرسید:

این رمان عاشقانه ادامه دارد….

تاریخ انتشار: پنج شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۶ | بازدید: 22 بازدید | توسط: python
جدیدترین مطالب
پربیننده هفته
پربیننده ماه

گوناگون

تازه های معرفی نرم افزار اندروید

تازه های دنیای بازیگران