خانه » سرگرمی » خواندنی دیدنی » بازی سرنوشت (قسمت بیست و سوم)

برگزیده های سایت

تصاویر بازیگران و تیپ و استایل ستاره های ایرانی و خارجی جدایی و طلاق های معروف سلبریتی ها + عشق های پایدار در میان ستاره ها معرفی افراد عادی که با خاندان سلطنتی جهان ازدواج کرده اند تصاویر بازیگران و اینستاگرام ستاره های ایرانی و خارجی (۵۰۶) ۲۰ عکس غمگین دخترانه بدون متن معرفی تمام ملکه های حال حاضر دنیا + مشهورترین تاج های ملکه ها سلبریتی ها در نمایشگاه نقاشی آناهیتا درگاهی + اینستاگرام بازیگران ایرانی عکس های بازیگران و اینستاگرام ستاره های ایرانی و خارجی عکس های بازیگران و چهره‌های مشهور در شبکه های اجتماعی (۵۰۵) تیپ جدید بازیگران ایرانی | از سانیا سالاری تا سامان صفاری عکس های سلفی که منجر به مرگ شدند | عوارض اعتیاد به سلفی گرفتن سلنا گومز و کریستیانو رونالدو پادشاه و ملکه اینستاگرام شدند +عکس اخبار داغ از اینستاگرام هنرمندان و ستاره های معروف ایرانی و خارجی تیپ و استایل این هفته بازیگران و ستاره های ایرانی و خارجی اینستاگرام بازیگران ایرانی + استوری های بازیگران مشهور ایرانی (۵۰۴) مشهورترین سلبریتی های مسلمان + خاکی ترین سلبریتی ها مردهایی که آرایش می کنند و به شهرت می رسند | ۸ میلیون فالوور

تازه های اخبار

بیشتر بخوانید

تازه های اخبار حوادث

بیشتر بخوانید
  • فان روز
  • اخبار
  • اسرار خانه داری
  • اخبار حوادث
  • بازار
  • اخبار ورزشی

بازی سرنوشت (قسمت بیست و سوم)

مجموعه : خواندنی دیدنی

قسمت بیست و سوم

وقتی همون قطار که نرگس توش بود به ایستگاه مازو رسید ، محمود هنوز اهواز بود. گریه ها و التماس هاش مامورای ایستگاه رو به رحم اورده بود و اجازه داده بودن روز بعد با یه قطار باری به مازو بره… دیگه براش چه فرقی می کرد مهم این بود که نمی تونست اونشب بره مازو….
ولی بقیه گلفروشا بودن و ایندفعه افسر جوون در اتاق رو نبسته و نرگس رو از تماشای ایستگاه منع نکرده بود، چون خودشم توی ایستگاه اهواز محمود رو دیده بود و می دونست که اون بیچاره نتونسته سوار بشه.
نرگس ایستگاه ها رو یکی یکی شمرد تا به مازو رسید. همینکه قطار وایساد گلفروشا شروع به صدا زدن و گل فروختن کردن:
– نرگس … نرگس ….نرگس…نرگس
نرگس با خواهر افسر که همراهشون بود پیاده شد…. بچه های گلفروش توی تاریکی اونو با لباس فاخر شهری و رفتار مرتب و خانم وار نشناختن اما نرگس همه رو شناخت و برای اینکه دلش از عصه نترکه دستشو روی سینه ش گذاشت…. دو دقیقه بعد سر دختر همسفرش رو به گل خریدن گرم کرد و خودش نزدیک یکی دیگه از بچه ها رفت … یواش به اسم صداش زد و گفت:
– من نرگسم منو می شناسی؟ هیچی نگو…. من محمود رو توی اهواز دیدم بهش بگو من بی وفا و ف راموشکار نبودم ولی خواست خدا بود که اینطوری بشه…. بهش بگو من همین امشب آخرین قطره های اشکامو به یادش روی خاکای این ایستگاه می ریزم و می رم… بهش بگو اگه منو دوست داره سعی کنه فراموشم کنه…..
بعد چند دسته گل از پسرک گلفروش گرفت یه اسکناس بهش داد و سوار ترن شد و وقتی ترن راه افتاد بدون اینکه قولشو به گلفروش یادش رفته باشه از قطره های اشکی که بی اراده گوشه چشماش نشسته بود چند قطره روی خاک مازو چکید….))
مادر بزرگ وقتی به این قسمت قصه رسید، ساکت شد تا دردی را که بار دیگر از بازگویی این سرگذشت بر دلش نشسته بود فرو نشاند.
هیراد که سکوت پیرزن را دید پرسید:
– به قصه تموم شد؟!
پیرزن با تاثر پاسخ داد:
– نه عزیزم هنوز یه پرده دیگه مونده… یه پرده دلخراش یه دستمال به من بده چشامو پاک کنم تا پرده آخرشو هم بگم.
هیراد جعبه دستمال کاغذی را به پیرزن تعارف کرد و در این لحظه دید که سه دست به طرف جعبه دستمال دراز شد…اری همگان از قصه عشق محمود تحت تاثیر قرار گرفته بر غم او می گریستند
وقتی پیرزن چشمهایش را پاک کرد دستمال را در دستهایش مچاله کرد اه سردی از سینه بیرون داد و گفت:
(( یه سال دیگه م گذشت. توی این مدت خدا می دونه سر محمود چی اومده و بس… مث این بود که در طول سال بازم خبرایی از نرگس شنیده بود. اینطور به نظر می رسید که یکی از جوونای ابادی که بعد از تموم شدن دوران خدمت اجباری توی تهرون به ده برگشته بود برای بچه ها ده تعریف کرده بود که چند بار توی سینما ها و خیابونا و گردشگاههای تهرون نرگس رو با یه افسر دست تو دست هم دیده از رفتارشون و از انگشتر بزرگی که توی انگشت نرگس بود احساس کرده که زن و شوهر شدن. این قصه دهن به دهن اما نه به این صراحت به گوش محمود رسیده بود و ضربه دیگه ای به امید و ارزوهای مبهمش زده بود. هنوز اون پسرک گلفروش تموم جمله هایی رو که اونشب توی ایستگاه از نرگس شنیده رو به نحمود نگفته بود دیگرون بهش گفته بودن که از رسوندن پیغامای نرگس به محمود خودداری کنه، چون فکر می کردن شنیدن این حرفا باعث بشه که جون جوون بیچاره به خطر بیفته… ولی اگه محمود هم نمی دونست همه بچه های ده می دونستن که نرگس رفته و دیگه هم بر نمی گرده…
بازم گذشت فصلها و سال یه بار دیگه گل نرگس رو به دشت مازو اورد و بچه های گلفروش با دامنای پر از گل به ایستگاه رفتن. بازم یکی از شبای مهتابی خیلی دلپذیر بود که قطار توی ایستگاه مازو وایساد و صدای گلفروشا به گوش مسافرا رسید…. میون بچه های گلفروش محمود هم بود… اونم هر شب با خودش گل می اورد، ولی فقط ده دسته بچه ها ازش می پرسیدن:
– چرا بیشتر نمی یاری؟
می گفت:
– این همون ده تا دسته گلی یه که اونسال نرگس به من داد و من فروختمشون اگه نفروخته بودمشون بدبخت نمی شدم… اگه یادگاری یاشو نگه می داشتم یادگارمو نگه می داشت…. حالا اینا همون گلاس مرده بودن ، دوباره زنده شدن ، هر سال بهار زنده می شن و اول بهار هر شب به خاک می رن و هر صبح دوباره در می یان… تا وقتی که نرگس بیاد و من این گل رو بهش بدم…
محمود هر شب با ده دسته گل دور و اطراف قطار می گشت یکی یکی مسافرا رو نگاه می کرد… صدا می زد ولی گل نمی فروخت … صدا می زد و اشک همیشه روی گونه هاش برق می زد… وقتی قطار می رفت نا امید می شد،؛ گل رو پر پر می کرد توی صحرا می ریخت و فردا شب دوباره می اومد
توی اون شب مهتابیم مث شبای دیگه با چشمای پر از اشک کوپه ها رو می گشت و با ناله می گفت:
– نرگس …. نرگس… گل نرگس….
بیشتر اطراف کوپه های درجه یک می گشت و به کوپه های دیگه زیاد توجه نمی کرد ، اونشب نزدیک بود نا امید بشه ولی یهو توی یکی از اتاقای درجه دو از چند قدمی گمشده شو دید که کنار پنجره تکیه داده و سرشو به بیرون خم کرده … می خواست جلو بدوئه و یادگاری وفای خودشو ده دسته گل نرگس رو به سر و صورت اون بریزه اما همون وقت افسر جوون م سرشو از پنجره بیرون اورد یه دستشو روی گردن نرگس گذاتشت و گونه شو همون گونه ای که نور چراغ بهش می تابید بوسید…نرگس تکونی خورد و برق انگشتر الماسش به چشم محمود خورد….
بیچاره محمود سرجاش خشکش زد… جای اینکه به طرف اتاق بره همونطور که گل توی دستش بود از قطار دور شد و ده قدم اونطرف تر جلوی کوپه وایساد از اون فاصله دید که توی اتاق شیش هفت تا زن و مرد خوش و خندون با هم می گن و می خندن و نرگسم دست توی آغوش افسر جوون میون اوناس…
این آخرین جوابی بود که در برابر تمناها و گریه هاش می شنید ، اخرین نتیجه ای بود که از وفاداری ش می گرفت… آخرین ضربه ای بود که به پیکره امیدش و همه جونش می خورد….
صدای سوت ترن اونو به خودش اورد دیگه مث این بود که غمی نداره و اشکی توی چشماش نیست که روی گونه هاش سرازیر بشه…
طوری که مث اینکه این منظره رویایی بوده که ازش فرار کرده باشه و مث اینکه محبوبش رو صدها قدم دورتر از اونجا دیده یهو دوئید یه کمی دورتر از خط آهن ولی در موازاتش به طرف اهواز رفت… چنان تند می دوئید که انگار پرنده ای یه که از تیر رس صیادش فرار می کنده….
تازه قطار لرزیده و از جاش جنبیده بود که محمود از جلو چشم بقیه ناپدید شد… دیگه نه کسی رو می دید و نه کسی می تونست اونو ببینه. از گلفروشا فقط چندتاشون اونو دیده بودن و اونام فکر می کردن داره به سمت ابادی می دوئه….
محمود چند قدمی دورتر از خط آهن وایساد چند تا نفس بلند کشید و اروم شد و منتظر رسیدن قطار موند. گلا همینطور توی دستش بود. ترن حالا دیگه سرعت گرفته بود و نزدیک می شد، اتاقای اول از جلوی چشماش گذشت محمود گلفروش تونست یه نگاه دیگه به اتاقی که نرگس توش بود بندازه…نرگسم بیرون رو نگاه کرد و شاید تونسته بود اونو ببینه و توی روشنایی مهتاب اونو بشناسه… ولی محمود همونجا وایساد ، هیچ کاری نکرد و چند ثانیه بعد هم همونجا موند. بعد مستقیما با قدمای سریع و مطمئن تقریبا به حالت دوئیدن به طرف قطار رفت … اطراف قطار کاملا خلوت بود ، صدایی جز صدای یکنواخت ماشین به گوش نمی رسید. آخر قطار چند تا واگن بارکش بسته شده بود…. فاصله های بین واگن های بارکش بیشتر پیدا بود. محمود با نگاه دقیقی یکی دو تا از این فاصله ها رو در نظر گرفت و بعد با یه حرکت برق اسا و ناگهانی وسط قطار پرید یه چشم به هم زدن بیشتر طول نکشید که توی محل اتصال دو تا واگن قطار افتاد نه صدایی بلند شد و نه اختلالی توی حرکت قطار پیش اومد. به همون سرعتی که یه نسیم زودگذر از میون واگنای قطار بگذره و نابود بشه اونم ناپدید شد…
یه دقیقه بعد قطار دور شد و سکوت محض همه جا رو گرفت.. از دور چراغای ایستگاه چشمک می زد و یه خورده دورتر نور فانوس گلفروشا که به طرف ابادی میرفتند دیده می شد….
اونشب تا صبح جز جونورای صحرا موجود دیگه ای از اونجا نگذشت و صبح مامور خط وقتی که می رفت راه رو تا آخریین سوزن بازدید کنه،‌یه کم دورتر از ساختمون ایستگاه مقداری زیادی خون ریخته لخته شده و بینشون چند تا دسته گل نرگس بعضی سالم و بعضی پریشون و درب و داغون افتاده دید.
سه هفته بعد وقتی نرگس از اهواز به تهرون بر می گشت توی ایستگاه مازو یکی از گلفروشا اونو دید و گفت:
– محمود گم شده بود ولی ما بالاخره پیداش کردیم و بردیمش به ابادی خودمون…
– حالا کجاس؟
– توی ابادی خودمون خوابیده کنار گلای نرگس…. پای همون تخته سنگ که می دونی… همون سنگ که پاش می شستی …دامن پر گلت رو باز می کردی و دسته می بستی… الان م همونجاس …. اونجا میون گلای نرگس خوابیده تا هم تورو توی آغوشش داشته باشه و هم بوی تو رو حس کنه… اگه دلت می خواد بیا ببین….
– من….من؟؟؟؟
– البته تو که نمی تونی بیای، ولی ما هر روز صبح عوض تو ده تا دسته گل نرگس می بندیم و بالای سرش می ذاریم….

شب از نیمه گذشته بود که قصه مادر بزرگ به پایان رسید…. پیرزن سرش را میان دستمالی که در دست داشت گرفت وبه تلخی گریست. کسانی که گوش به قصه پر غصه او داشتند نیز به ارامی بر عشق غم الود محمود می گریستند و در سکوت گریه جگر سوز زن قصه گو را به نظاره نشسته بودند و هیچ نمی گفتند… مدتی به همین شکل گذشت وقتی پیرزن سر از گریبان بیرون کشید ناگهان فضای ان محوطه را بوی خوشی که بوی گلهای نرگس وحشی دشتهای آزاد مازو را می مانست انباشت و هیراد و گلناز و سهیلا احساس کردند چهره غمگین پیرزن مهربان ناگهان شکفته شد…
پیرزن از باز گفتن این قصه که سالها در سینه اش پنهان داشته بود احساس سبکی و رضایت می کرد و خودش را در عالم کودکی کنار همان تخته سنگ در حال بستن دسته های گل نرگس می دید و محمود ان پسرک عاشق که با نگاهی سرشار از محبت و عاطفه او را می نگریست…صبح روز بعد حدود ساعت ده صبح هیراد در حالی در بستر چشمهایش را گشود که چهره زیبا و دوست داشتنی گلناز به نگاهش لبخند زد.
شب گذشته پس از به پایان رسیدن قصه مادر بزرگ تا ساعت ها خواب به چشمان هیراد راه نرفت، به سرگذشت محمود می اندیشید و زمانی تن به آغوش نرم خواب سپرد که سپیده صبح به آرامی بر زمین پاشیده می شد و حالا که دیده گشود بود ساعت یازده صبح را نشان می داد.
هیراد با دیدن گلناز لبخندی بر لب نشاند و گفت:
– سلام….
– سلام عزیزم صبح بخیر
گلناز دستی بر موهای هیراد کشید و ادامه داد:
– الان حدود یه ساعته توی آشپزخونه پیش مامانت نشستم و دلم نمی آومد بیدارت کنم ولی دیگه دیدم داری زیادی می خوابی این بود که اومدم سراعت و یواشکی بیدارت کردم
هیراد لبخندی زد و چشمهایش را مالید گلناز را نگاه کرد و گفت:
– چرا مدرسه نرفتی؟
– دیروز یادم رفت بهت بگم از امروز مدرسه مون تعطیله تا وقت امتحانا یعنی از امروز هر روز صبح زود پیشت می یام و تا شب می مونم.
– چه خوب ولی یادت نره که باید درس بخونی و شاگر ممتاز بشی تا من خوشحال بشم
– ولش کن همینکه تموم لحظه هام با تو بگذره به اندازه دنیا می ارزه….
هیراد سرش را تکان داد و گفت:
– عزیز دلم هر چیزی سر جای خودش و محبت من و تو جای خودش. ولی اگه عشق ما به هم واقعی باشه باید بهمون نیرو بده تا بتونیم موفق باشیم و هر چیزی که راهمونو سد می کنه به نیروی عشقمون از جلوی راهمون برداریم.
– درست می گی منم درسمو می خونم ولی دلم می خواد همش پیش تو باشم.
– باشه پیش من بمون اما همینجا درس هم بخون دلم می خواد بهم قول بدی امسال شاگرد ممتاز بشی.
گلناز اخمهایش را در هم کشید و گفت:
– ممتاز که نه ولی قول می دم نمره هام خوب بشه.
سپس دست هیراد را گرفت و ادامه داد:
– تنبل خان نمی خوای پاشی؟
هیراد بر پشت دست گلناز که در دستش بود بوسه ای زد و با حرکتی از جایش برخاست و رو در روی گلناز نشست . نگاهی به او انداخت و سوتی کشید و گفت:
– ماشاالله چقدر خانم خانما خوشگل شدن….
گلناز که عشقش را در رفتارش به هیراد ابراز می داشت گفت:
– برای شوهر خوشگلم خودمو ارایش کردم که کیف کنه.
هیراد دستی بر موهای گلناز کشید بر لبه تخت نشست و گلناز ادامه داد:
– هیراد جون امروز ناهار خونه ما دعوتین تو و مامانت… به سهیلا جون گفتم و اونم قبول کرد.
– به چه مناسبتی؟
– مادر بزرگم دلش می خواد بازم شما رو ببینه ، این بود که قرار شد امروز شما بیاین خونه ما….
– مگه نمی شد مامانت و عزیز بیان خونه ما؟
– چرا ولی عزیز دلش می خواست شما بیاین روش نمی شد دیشب که خونه تون بوده امروزم دوباره بیاد خونه تون.
هیراد همینطور که از روی تخت بلند می شد گفت:
– چه حرفا ما و شما نداره که … ولی باشه حالا ناهار چی دارین؟
– مامان ازم پرسید چی درست کنه که من گفتم چون تو کباب خیلی دوست داری برات چلو کباب کوبیده درست کنه
– مگه مامانت بلده کوبیده درست کنه؟
– اره توی کوبیده درست کردن خیلی وارده حالا امروز می خوری و خودت می بینی.
ساعتی بعد هیراد و مادرش به خانه آقای یزدانی رفتند. گلناز که از مدتی قبل برای کمک به مادرش به خانه رفته بود به استقبالشان شتافت. خانه به طرز بسیار زیبا و با سلیقه ای چیده شده بود. مبلمان راحتی و پذیرایی بسیار تمیز و مد روز بودند و خانه از تمیزی برق می زد.
پس از اینکه گلناز آنها را به خانه دعوت کرد شکوه نیز با رویی خوش به میهمانها خوش آمد گفت و سهیلا که برای نخستین بار به خانه آنها می آمد جعبه کادو پیچ شده ای به دست شکوه داد و پرسید:
– پس خانم بزرگ کجان؟
شکوه پاسخ داد:
– اولا دستتون درد نکنه این کارا چی بود که کردین وجود خودتون برامون با ارزشه بعد باید بگم با شرمندگی نیم ساعت پیش داداشم اومد اینجا و گفت برای عزیز وقت دکتر گرفته و اون پیرزنم با اینکه خیلی دلش می خواست شما رو ببینه مجبور شده بره.
سهیلا در حالی که مانتواش را در می آورد گفت:
– ای بابا چه حیف شد حالا عیب نداره عوضش خدمت شمائیم.
شکوه مانتو را از دست سهیلا گرفت و گفت:
– گلناز خانم دکتر و هیراد جون رو تعارف کن بشینن
گلناز دست هیراد را گرفت او را با خود کشید و گفت:
-سهیلا جون بفرمائین.
و با دستش سالن پذیرایی را نشان داد.
سالن پذیرایی به طرز بسیار شیک و تمیزی چیده شده بود و این مطلب حسن سلیقه و کدبانو بودن خانم خانه را می رساند.
وقتی سهیلا روی مبل نشست گفت:
– شکوه خانم ماشاالله چه سلیقه و دقتی توی امور خونه داری در وجود شما بود و ما نمی دونستیم
شکوه که تازه به جمع انان پیوسته بود بر روی مبل کنار سهیلا نشست و گفت:
– نه خانم دکتر جون من که حوصله این کارا رو ندارم خونه داری توی خونه ما با گلنازه
سهیلا به گلناز که مشغول پذیرایی بود نگاهی انداخت لبخندی زد و گفت:
– من همیشه گفتم حالا دیگه با اطمینان می گم خوش به حال اون پسری که گلناز عروسش می شه. ماشاالله هیچی کم نداره و همه چی تمومه، ایشاالله خوشبخت بشه اینجا بازم باید یه بارک الله به شما گفت که این دختر رو به این خوبی تربیت کردین.
شکوه لبخندی زد و چیزی نگفت و گلناز که از تعارف سهیلا خیلی خوشش امده بود بشقاب میوه ای کنار دست او گذاشت گونه هایش را بوسید و بشقاب دیگری که روی میز پذیرایی بود را برداشت و کنار هیراد نشست.
شکوه گفت:
– خانم دکتر اگه اجازه بدین چون ذغالا رو اماده کردم و سیخای کباب م اماده س اول ناهارو حاضر کنم دور هم بخوریم و بعد درست و حسابی در خدمتتون باشم.
– مگه برای ناهار کباب درست کردین؟
– بله اخه صبح از گلناز پرسیدم هیراد جان غذا چی دوست داره که همونو درست کنم گلناز گفت کباب کوبیده این بود که منم مایه کوبیده گرفتم و حالا با جازتون می خوام درستش کنم
– افتادین توی زحمت حالا هر چی خودتون داشتین همونو می خوردیم.
– اختیار دارین شما که بعد از اینهمه وقت برای بار اول تشریف اوردین خونه ما باید براتون گاو می کشتیم.
سپس همینطور که برمی خاست گفت:
– گلناز جون پاشو میز که حاضره یه دقیقه دیگه برنج رو بکش.
بعد به طرف آشپزخانه رفت و سینی حاوی سیخهای کباب را برداشت و راهی ایوان شد.
گلناز مشغول پوست کندن میوه برای هیراد بود هیراد نیز عاشقانه به دستهای او که با دنیایی عشق برایش میوه ها را قسمت می کرد خیره شده بود.
مدتی طول نکشید که ان گروه کوچک سر میز نشسته و کباب خوش رنگ و بویی به انها چشمک می زد. گلناز ابتدا بشقاب سهیلا را برداشت و برایش غذا کشید و همین فرصتی برای شکوه به وجود اورد تا بتواد برای هیراد غذا بکشد پس بشقاب او را برداشت اول برنج کشید و بعد سه سیخ کباب روی ان گذاشت و گفت
– می خوام هر جی دوست داری امروز کباب بخوری فقط بخاطر تو کباب درست کردم.
هیراد گفت
– دستتون درد نکنه من کوبیده خیلی دوست دارم اصلا با کباب کوبیده م با باک بقیه غذاها فرق می کنه هر غذایی که خورده باشم اگه کباب کوبیده جلوم باشه بازم برای دو تا سیخش جا دارم اما اینهمه سیخ که شما روی برنج گذاشتین نمی ذاره راحت غذا بخورم لطفا دوتاشو برادارین من خودم یکی یکی می خورم
شکوه خندید و گفت:
– راست می گی عزیزم خواستم بیشتر بخوری حواسم نبود
سپس کبابهای اضافی را برداشت غذای خودش را کشید و پشت میز نشست
سهیلا که مشغول خوردن شده بود گفت
– به به عجب کباب عالی و خوشمزه ایه معلومه حسابی حرفه ای هستین
گلناز گفت:
– بله سهیلا جون مامان استاد کباب درست کردنه
سهیلا گفت
– ایشاالله سور عروسی گلناز جونو بخوریم
شکوه گفت:
– ایشاالله ولی حالا که زوده بعدشم توی این دوره و زمونه ادم به کی می تونه اعتماد کنه و دختر دستش بده؟ بعد از یه عالمه تحقیق بعدا معلوم می شه پسره یا معتاده یا خانم بازه یا رفیق بازه یا هزار جور درد و مرض دیگه داره، البته دخترا هم همینطور ن یا هزار تا رفیق داشتن و یا اینکه حالا دیگه ماشاالله مد شده دخترا عملی شدن و توی مدرسه ها اگه علف و این ات و اشغالا توی کیفشون نباشه بهشون می گن امل….
– درسته حق باشماست با تحقیق چیزی درست نمی شه این ذات ادماس که زندگی شونو تضمین می کنه اگه کسی پایبندی به زندگی و مسائل و عرفای اجتماعی نداشته باشه با هزار جور تحقیق و تفحص بعدا معلوم می شه طرف اصلا صلاحیت زندگی رو نداره ولی اگه کسی به اجتماع و ادما احترام بذاره هر چی م توی تحقیق باهاش دشمنی کنن و براش حرف مفت بزنن بازم وقتی توی زندگی اومد معلوم می شه عحب انسان پاک و سالمی یه بعدشم هیچ معلوم نیست حرفایی که موقع تحقیق ادم می شنوه درسته یا نه.. .بستگی داره به اینکه به دوست طرف برخورد کنی یا دشمنش. اگه دوستش باشه معلوم نیست تعریفهایی که می کنه درسته یا نه، اگرم دشمنش باشه همه ش ازش بد می گه.
شکوه گفت:
– راست می گین منم دلم می خواد گلناز رو به یه اشنا شوهر بدم که از قبل روش شناخت داشته باشم.
هیراد در این زمان فرصت را غنیمت دانست و بی مقدمه گفت
– چه طرز فکر جالبی…..
توجه شکوه به هیراد که لقمه در دهانش را پایین می داد تا بتواند جمله اش را تکمیل کند جلب شد و با شوق منتظر ماند تا هیراد بقیه حرفش را بزند

او ادامه داد:
– این تفکر شما به ما خیلی کمک می کنه
– چطور مگه؟
– برای اینکه می تونیم برای گلناز یه شوهر خوب پیدا کنیم
ناگهان گلناز که کنار هیراد نشسته بود نگاهی پر معنا به او انداخت و هیراد که کاملا متوجه حالت نگاه او شده بود به رویش لبخند زد
شکوه گفت:
– هیراد جون تو که هر چی بگی من یکی نه نمی گم
هیراد گفت
– دیگه از این بهتر نمی شه اگه یه موقع من بیام خواستگاری گلناز شما چکار می کنین؟
رنگ چهره گلناز دفعتا سرخ شد لحظه ای سکوت در میانشان حاکم گشت… ولی شکوه زرنگتر از ان بود که خودش را ببازد بهمین دلیل دست و پایش را جمع کرد به قهقهه خندید و گفت
– چه شوخی با مزه ای…
و به خندیدن ادامه داد…. هیراد لقمه دیگری که در عین خونسردی به دهان گذاشته بود فرو داد و گفت
– من با شما شوخی ندارم خیلی م جدی گفتم
شکوه که هنوز می خندید گفت:
– من روی شما دو تا حساب خواهر برادری باز کردم.
– حالام زیاد فرقث نکرده حسابمون می شه زن و شوهری… بده دامادتون من بشم؟
شکوه مدتی ساکت ماند و بعد با خشم فاحشی گفت
– اونش دیگه به من مربوط نیست گلناز پدر داره پدرشم فکر نمی کنم حالا حالاها شوهرش بده فعلا هم که محصله.
سهیلا در بحث دخالت کرد و گفت:
– البته شما درست می گین ما هم که نمی خوایم بدون اجازه پدرش کاری بکنیم حالا فعلا گلناز جون دیپلمش رو می گیره و تا اون موقع بچه ها با هم بیشتر اشنا می شن
شکوه هر چه کوشید نمی توانست خشمش را پنهان سازد گفت:
– من فکر نمی کردم رفت و امد گلناز به خونه شما باعث این مسئله بشه.
– یعنی شما با این موضوع مخالفین؟
شکوه لبناش را با خنده ای تصنعی اراست و گفت:
– نه اینطور نیست. اخه ازدواج برای گلناز خیلی زوده بعدشم من هیچ کاره م بهتره به موقع اش با پدرش حرف بزنین.
دیگر تا پایان ناهار سخن زیادی میان انها رد و بدل نشد. وقتی مدعوین میز را ترک می گفتند برای لحظه ای نگاه هیراد و شکوه با هم تلاقی داشت. هیراد در نگاه شکوه سرخی و حرارت خشم را به وضوح دید و با لبخندی تمسخر امیزری پاسخ داد…
چند ساعتی هیراد و سهیلا در خانه آقای یزدانی میهمان بودند در این مدت کمتر میانشان حرف و سخنی مطرح شد و شکوه برای اینکه کسی به اتش خشمش پی نبرد با فیلمهای جشن های فامیلی و شوهای متنوع در این چند ساعت سر میهمانها را گرم کرده بود
تا ساعتی پیش از رسیدن آقای یزدانی و پسران خانواده از محل کارشان به خانه انها نزد شکوه و گلناز ماندند و بعد به خانه شان بازگشتند هیراد در تمام طول این مدت به این موضوع می اندیشید که برخورد شکوه با موضوعی که مطرح شد چگونه خواهد بود ؟ ایا از امد و رفت گلناز به خانه انها جلوگیری خواهد کرد یا پای خودش را از میان بیرون می کشد و یا اینکه در میدان باقی خواهد ماند و تلاشش را برای رسیدن به نیت هوس الودش بیشتر و بیشتر خواهد کرد تا بتواند کام دل از این جوان جذاب و دوست داشتنی بگیرد…؟

این رمان عاشقانه ادامه دارد….

تاریخ انتشار: پنج شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۶ | بازدید: 45 بازدید | توسط: python
جدیدترین مطالب
پربیننده هفته
پربیننده ماه

گوناگون

تازه های معرفی نرم افزار اندروید

تازه های دنیای بازیگران