خانه » گوناگون » طنز؛ دردهای وحشتناک‌تری هم وجود دارد

برگزیده های سایت

۳۱ عکس برای پروفایل محرم عکس های بازیگران و چهره ها مشهور این روزها (۳۳۶) عکس های بازیگران و چهره های جنجالی (۳۳۵) عکس های بازیگران و ستاره های سلبریتی (۳۳۴) عکس های بازیگران و چهره های سلبریتی (۳۳۳) علی حاتمی، سوته‌دلِ سینمای ایران آنجلینا جولی درباره تنها بودنش درد دل کرد قدکوتاه ترین زنان بازیگر زیبای هالیوودی را بشناسید خانم مجری مشهور که ۱۰ سال ممنوع التصویر است آزاده نامداری شخصیتی که دوست دارد نامدار باشد از بازیگران و چهره های مشهور چه خبر؟ عکس های مدلینگ جنیفر لارنس برای برند دیور عصبانیت شدید مهناز افشار در سانسور عاشقانه جنجالی شدن بی حجابی آزاده نامداری در رسانه های خارجی بیماری فلج صورت آنجلینا جولی پس از طلاق حاشیه های جنجالی ازدواج مجدد بازیگران ایرانی ازدواج شهردار با تمساح! + عکس آزار جنسی دختران ورزشکار تیم ملی جنجال جایزه گذاشتن داعش برای سر دختر ایرانی + عکس جنجال عکس بدون روسری فاطمه دختر رییس جمهور سابق
  • فان روز
  • اخبار
  • اسرار خانه داری
  • اخبار حوادث
  • بازار
  • اخبار ورزشی

طنز؛ دردهای وحشتناک‌تری هم وجود دارد

مجموعه : گوناگون
پدرام سلیمانی در ضمیمه طنز روزنامه قانون نوشت:

نمی‌دانم چه بر سر پدرم آمد، اما می‌دانم که زمانی می‌دانستم. به یک نوع فراموشی نادر و پیچیده دچار شده‌ام که باعث می‌شود ندانم چه بر سر پدرم آمد. این را پزشک پیری به من گفت که سال‌ها در مورد فراموشی‌های نادر و پیچیده مطالعه کرده بود. خودش هم به این درد دچار بود و می‌گفت وحشتناک‌ترین دردش همین است و هیچ دردی در زندگی به وحشتناکی آن نیست. و دلش می‌خواست حرف‌های بیشتری بزند اما توهین‌های من او را وادار به سکوت کرد. زشت‌ترین و هوشمندانه‌ترین توهین‌ها را نثارش کردم. آن‌قدر ادامه دادم که اشکش درآمد. دستش را روی قلبش گذاشت و شدت گریه‌اش بیشتر شد. من همچنان ادامه می‌دادم. سعی می‌کردم در توهین کردن خلاق باشم. هنوز فکر می‌کنم دردی که توهین‌های خلاقانه ایجاد می‌کند از دیگر توهین‌ها بیشتر و عمیق‌تر است. مستقیم به صورتش نگاه می‌کردم و به فحاشی ادامه می‌دادم. زیر لب خواهش می‌کرد که بس کنم. التماس می‌کرد و من ادامه می‌دادم. به جایی رسید که نفسش به سختی بالا می‌آمد.

از روی صندلی به زمین افتاد. فوری از جایم بلند شدم و به سمتش رفتم تا بتوانم همچنان به صورتش نگاه کنم و به توهین کردن ادامه بدهم. چند دقیقه‌ای گذشت و پیرمرد دیگر گریه نکرد. حرفی نزد. تکانش دادم اما واکنشی نشان نداد. نمی‌دانستم زنده است یا مرده. به‌خاطر همین با احتیاط، با الفاظ توهین‌آمیز صدایش کردم تا اگر زنده بود فکر نکند که فحاشی‌هایم به پایان رسیده است. تشنه‌ام شده بود. چند لحظه مردد بودم که اول علایم حیاتی‌اش را بررسی کنم و بعد بطری آب را از کیفم در بیاورم و آب بخورم یا بالعکس. این دوراهی‌های احمقانه همیشه ذهنم را مشغول می‌کردند و هنوز هم همین‌طور است. بالاخره تصمیم گرفتم که اول آب بخورم و بعد نبض و ضربان پیرمرد را بررسی کردم. مرده بود.

چشمانش کاملا باز و خیس بود. سعی کردم چشمانش را ببندم اما موفق نشدم. شاید اگر به‌جای پا از دستانم استفاده می‌کردم موفق می‌شدم. یک دقیقه سکوت کردم و به جنازه پیرمرد نگاه کردم. بعد از گفتن جمله «دیدی دردهای وحشتناک‌تری هم تو زندگی هست؟» ترکش کردم.

چندین سال از مرگ پیرمرد می‌گذرد و من هنوز نمی‌دانم که چه بر سر پدرم آمده است. هرچند هنوز می‌دانم که زمانی می‌دانستم. هنوز گاهی از اینکه نمی‌دانم غمگین می‌شوم و مثل هر انسان دیگری گریه می‌کنم. اما همچنان امیدوارم که به یاد بیاورم. به هر حال هر انسانی دردی دارد اما مهم این است که بداند «دردهای وحشتناک‌تری هم وجود دارد».

Powered by FunRooz

تاریخ انتشار: دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۶ | بازدید: 3 بازدید | توسط: python
برچسب ها: ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
جدیدترین مطالب
پربیننده هفته
پربیننده ماه

گوناگون

تازه های معرفی نرم افزار اندروید

تازه های دنیای بازیگران